••• فرشته

شب‌ِ تاریک‌ ، یه‌ فرشته‌ ، سر چهارراه‌ !
تک‌ُ تنها ، گیساش‌ از نور ، صورتش‌ ماه‌ !
رو شونه‌ش‌ ، دو تا باله‌ ، امّا سوخته‌ !
کی‌ می‌دونه‌ ، اون‌ چشاش‌ُ ، کجا دوخته‌ ؟
چش‌ به‌ راهه‌ ، یه‌ سواره‌ ، یا یه‌ فانوس‌ ؟
اون‌ فرشته‌ ، یه‌ حقیقت‌ ، یا یه‌ جادوس‌ ؟

ارسال شده در تاریخ توسط محمد محتشمی

ارسال دیدگاه

••• یک حنجره کلاغ

از آخرِ سفر ، با من‌ بخون‌ ! رفیق‌ !
ما رُ ترانه‌ کن‌ ، تو عمق‌ِ این‌ حریق‌ !
از مرگ‌ِ گُل‌ بگو ، از قحطی‌ِ چراغ‌ !
یک‌ سینه‌ دلهره‌ ، یک‌ حنجره‌ کلاغ‌ !
از انتحارِ عشق‌ ، تو کوچه‌های‌ شب‌ !
از فصل‌ِ حادثه‌ ، از سایه‌ی‌ غضب‌ !

با من‌ بخون‌ ! رفیق‌ ! آوازِ آخرُ !
آوازِ این‌ شب‌ِ ، در خون‌ شناورُ !
از روشنی‌ بخون‌ ! از کهکشون‌ِ خواب‌ !
از سر رسیدن‌ِ خورشیدِ بی‌نقاب‌ !
بُن‌بست‌ُ خط‌ بزن‌ ، از کوچه‌ی‌ شکست‌ !
انکارِ سایه‌ باش‌ ، با واژه‌های‌ مَست‌ !

ادامه مطلب

ارسال شده در تاریخ توسط محمد محتشمی

۳ دیدگاه

••• دو پهلو

وقتی‌ آغوش‌ِ رفاقت‌ یه‌ تله‌س‌ ،
وقتی‌ نارو راه‌ِ حل‌ِ مسئله‌س‌ ،
به‌ کدوم‌ آینه‌ هجرت‌ بکنم‌ ؟
تا کجا عشق‌ُ رعایت‌ بکنم‌ ؟

وقتی‌ که‌ خزون‌ شُده‌ قیم‌ِ باغ‌ ،
وقتی‌ تاریکی‌ شُده‌ کارِ چراغ‌ ،
به‌ کدوم‌ قفس‌ پناهنده‌ بشم‌ ؟
با دَم‌ِ کدوم‌ بهار زنده‌ بشم‌ ؟

خسته‌اَم‌ از حرف‌ِ دو پهلو زدن‌ ! خسته‌اَم‌ از سوختن‌ُ سوسو زدن‌ !
رو به‌ سراب‌ُ سایه‌  پارو زدن‌ ! خسته‌اَم‌ از وحشت‌ِ زانو زدن‌ !

اگه‌ هم‌ْهق‌هق‌ِ خسته‌ بودنی‌ ،
اگه‌ هم‌ْباورِ ضجّه‌ی‌ منی‌ ،
بیا پا بیرون‌ِ زندون‌ بذاریم‌ !
ته‌ِ شب‌ نقطه‌ی‌ پایون‌ بذاریم‌ !

اگه‌ دستات‌ُ بدی‌ به‌ دست‌ِ من‌ ،
اگه‌ رؤیاها با هم‌ یکی‌ بشن‌ ،
می‌تونیم‌ وا بکنیم‌ مُشت‌ِ شب‌ُ !
می‌شه‌ کلّه‌پا کنیم‌ میرغضب‌ُ !

خسته‌اَم‌ از حرف‌ِ دو پهلو زدن‌ ! خسته‌اَم‌ از سوختن‌ُ سوسو زدن‌ !
رو به‌ سراب‌ُ سایه‌  پارو زدن‌ ! خسته‌اَم‌ از وحشت‌ِ زانو زدن‌ !

ارسال شده در تاریخ توسط محمد محتشمی

۲ دیدگاه

••• سرِ ما از سرما درد میکند…

واسه ما که جنوبیم سرد شدن بی هوای هوا ….
سرما خوردم دیگه .. بی حال … بی جون…
ولی بازم سرما بهتر از گرماست همیشه به دوستام میگم گرمت که شد تهش اینه لخت میشی دیگه ولی بازم گرمه …
سرما چی؟؟ دوتا پتو آی گرم میشی. کلا هوا که سرده آدم خوشتیپ تر هم میشه . الکی نیست پاییزُ دوست دارم. دوست دارم نه عاشق پاییزم چون پاییز هم عاشقه عین من.
میخوام یه سری تغییرات تو بلاگم بدم و به روز باشم اینطوری بهتره .. هر چند سنگ بزرگ نشونه نزدنه اما میخوام دست تو هر سوراخی بکنم. بالاخره تو یکیش زنبور هست و من میمیرم واسه زنبور و اون نیش طلایی .. بفرما به همین زودی متجوو(جوگیر) شدم.

پ ن : دخترک مورد نظر در حال مکالمه ست . نه اینکه این جمله آرامم کند نه!!! نمیشود تو پادر میانی کنی و به دخترک … های باتوام صدای لال پشت تلفن!!! پیش ازین می پنداشتم لالی و الان بی درنگ دریافتم که کری … به خودت نگیر تو نه لالی و نه کر فقط می ترسم از روزی که بگویی دخترک مورد نظر خاموش شد ، دلسرد شد از عشق و آتش احساست و رفت… همین مکالمه خوب است حتی بی من…

ارسال شده در تاریخ توسط محمد محتشمی

۹ دیدگاه

••• خوابم نمی بره

وقتی‌ کف‌ِ کفشای‌ شب‌ ، با عطرِ شب‌بو دُشمنه‌ ، 
وقتی‌ صلیب‌ِ برده‌گی‌ وبال‌ِ شونه‌ی‌ منه‌ ،
وقتی‌ که‌ گُل‌ میخ‌ِ جنون‌ حرمت‌ِ دست‌ُ می‌شکنه‌ ،
دل‌ به‌ کدوم‌ رؤیا بدم‌ ؟ خوابم‌ نمی‌بره‌ ! ننه‌ !

می‌شکنه‌ سازِ هَر کسی‌ سازِ مخالف‌ بزنه‌ !
رو هَر درُ دریچه‌یی‌ ، هزارتا قفل‌ِ آهنه‌ !
وقتی‌ که‌ عنکبوت‌ داره‌ توی‌ دلم‌ تار می‌تنه‌ ،
چشمم‌ چه‌جوری‌ هم‌ بیاد ؟ خوابم‌ نمی‌بره‌ ! ننه‌ !

ارسال شده در تاریخ توسط محمد محتشمی

۲ دیدگاه

••• نگو پاییز اومده…

 

نگو پاییز اومده‌ پُشت‌ِ درِ خونه‌ی‌ ما !
نگو بارون‌ زده‌ رو سَرِ تموم‌ِ غنچه‌ها !
ما با هم‌ خودِ بهاریم‌ ، شعرِ پاییزُ نخون‌ !
نمی‌ذاریم‌ دیوِ برف‌ُ یخ‌ بیاد تو خونه‌مون‌ !

 

روبه‌رومون‌ روشنه‌ ! فردا قشنگه‌ ! مگه‌ نه‌ ؟
پیش‌ِ پامون‌ یه‌ پُل‌ِ رنگ‌ُ وارنگه‌ ! مگه‌ نه‌ ؟
تو دلامون‌ یه‌ چراغه‌ که‌ بهش‌ می‌گن‌ اُمید !
غم‌ نداریم‌ که‌ زمونه‌ جنس‌ِ سنگه‌ ! مگه‌ نه‌ ؟

 

خسته‌گی‌ حریف‌ِ ما نیست‌ ، توی‌ راه‌ِ زنده‌گی‌ !
نمی‌ذاریم‌ که‌ بیفتیم‌ توی‌ چاه‌ِ زنده‌گی‌ !
دَس‌ به‌ دست‌ِ هم‌ می‌دیم‌ ، تا دنیا آفتابی‌ بشه‌ !
آسمون‌ِ آرزومون‌ ، آبی‌ِ آبی‌ بشه‌ !

 

ما باید قد بکشیم‌ تا خودِ خورشید برسیم‌ ! 
رو همه‌ تاریکیا ، خسته‌گیا ، خط‌ بکشیم‌ !

 

ارسال شده در تاریخ توسط محمد محتشمی

۱ دیدگاه