
وقتی آغوشِ رفاقت یه تلهس ،
وقتی نارو راهِ حلِ مسئلهس ،
به کدوم آینه هجرت بکنم ؟
تا کجا عشقُ رعایت بکنم ؟
وقتی که خزون شُده قیمِ باغ ،
وقتی تاریکی شُده کارِ چراغ ،
به کدوم قفس پناهنده بشم ؟
با دَمِ کدوم بهار زنده بشم ؟
خستهاَم از حرفِ دو پهلو زدن ! خستهاَم از سوختنُ سوسو زدن !
رو به سرابُ سایه پارو زدن ! خستهاَم از وحشتِ زانو زدن !
اگه همْهقهقِ خسته بودنی ،
اگه همْباورِ ضجّهی منی ،
بیا پا بیرونِ زندون بذاریم !
تهِ شب نقطهی پایون بذاریم !
اگه دستاتُ بدی به دستِ من ،
اگه رؤیاها با هم یکی بشن ،
میتونیم وا بکنیم مُشتِ شبُ !
میشه کلّهپا کنیم میرغضبُ !
خستهاَم از حرفِ دو پهلو زدن ! خستهاَم از سوختنُ سوسو زدن !
رو به سرابُ سایه پارو زدن ! خستهاَم از وحشتِ زانو زدن !