حکایتی از عبید زاکانی

خواب دیدم قیامت شده است.

هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ی ایرانیان.

خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟»

گفت:
«می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله

خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند…»

نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی لنگش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم!

…..

پ ن ۱ : این داستان رو ازش تعبیر سیاسی نکنید . چون من هیچ دید سیاسی برای گذاشتن این داستان نداشتم و ندارم و اینم هم فقط بیشتر ازش تعبیر اجتماعی کردم . و متاسفانه این داستان توی جامعه ی ما ایرانی ها ۱۰۰ درصد نمود داره.

پ ن ۲ : امشب توی تلویزیون داشتم حرم امام حسین (ع) رو میدیدم که خادمهاش دارن پرچم روی گنبد طلایی رو عوض می کردن. از ته دلم آرزو کردم کاش میشد من جای اون خادم بودم. این اولین بار بود که از تمام وجود همچین آرزویی کردم. کاش میشد برای ۱ روز هم که شده به این آرزوم برسم.

پ ن ۳ : این چت باکسی که توی سایت گذاشتم مربوط به وبلاگی هست که ۵ سال پیش ساختم و می نوشتم . سه سال پیش بستمش. اما کدش رو توی کامپیوترم پیدا کردم.گذاشتمش توی وبلاگ جدیدم تا دوباره خاطرات اون روزا زنده شه!!! دلم برای همه دوستای قدیمیم تنگ شده!!!

ارسال شده در تاریخ توسط محمد محتشمی

۱۶ دیدگاه

دسته: حقایق

16 پاسخ به حکایتی از عبید زاکانی

  1. آی ، خودت لو دادی .
    پس نخونده نظر میدی ، تو این مورد با هم تفاهم داریم .
    آره دیگه امروز خودم خفه کردم ، حالا بازم میخوام آپ بذارم .
    در ضمن من عاشق نیستم ، پس پاییز امسال و سال دیگه برام فرقی نمی کنه .
    اما امیدوارم شما همیشه در کنار ( نمی گم عشقتون ، چون دوست داشتن عاقلانه تر ) اونی که دوسش دارید شاد و دلگرم باشید .
    ……
    ای بابا چرا اینطوریش کردی ؟ ۲ دفعه نوشتم ! خوب شاید بخوام اون یکی ایمیلم بنویسم .

    موافقم ، مخالفم: Thumb up 0 Thumb down 0

  2. فرمایش شما درست ، اما همه تا اسم عشق و عاشقی می شنون یه دفعه بی اختیار یه لبخند ملایم می زنن و به جا خیره میشن ، انگار یه چیزی از جلوی چشمشون رد میشه .
    منم مثل بقیه ، سعی کردم اون دریچه هم باز کنم اما نشد .
    ولی عاشقارو دوست دارم .
    چرا پاییز ؟ غصه نخور تا چشم بهم بزنی دوباره بر می گرده ….
    کارت مگه چیه که باید دلواپس اونم باشی ؟

    موافقم ، مخالفم: Thumb up 0 Thumb down 0

  3. جناب محتشمی من که گفتم تو یک مسئله با هم تفاهم داریم .
    حالا خوبه گفتم ، شما هم نشون دادین پستاتون هم با دقت نمی خونید .
    در ضمن یه کم تلاش کن ( مثل من که امروز از بس تلاش کردم ، گردنم داره قطع میشه ) ، که عکسای من کش نری .
    شما هم جای من بودید وقت خوندن هیچ وبی را نداشتید .
    بعدشم حالا من نخوندم ( البته مثل خودت ) پس برا از کارت و …. بگو .
    البته اگر دوست دارین !

    موافقم ، مخالفم: Thumb up 0 Thumb down 0

  4. امیدوارم پیداش کنی ، ما نشنیده ، صداتون قبول داریم .

    راستی الان برو به وبم آخرین مطلب و دو عکسی که آپ کردم ببین .

    ولی اندفعه واقعا” بخونیا ……. ( عکسارم کپی نکن )

    موافقم ، مخالفم: Thumb up 0 Thumb down 0

  5. درود
    شاید ما هم یکی از آرزوهامون این باشه
    ولی حکایتی شده این جمع رندان که پا می کشونه و میندازن ته چاه.
    اولین بار بود اومدم وبت موفق باشی.

    موافقم ، مخالفم: Thumb up 0 Thumb down 0

  6. گفتی راجع به تبادل لینک بهت خبر بدم.
    من یکم سرم شلوغه نمیتونم به روز باشم ولی سر میزنم.
    میتونم بیشتر باهات اشنا شم؟
    اهل کجایی؟رشته تحصیلی؟ و چیزایی که خودت صلاح میدونی.

    موافقم ، مخالفم: Thumb up 0 Thumb down 0

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>