کلیشه ای
۱۶
بهمن

داشت از پله ها میرفت پایین ، گفتم کجا ؟؟ گفت میرم یه چرخی میزنم تو خیابونا بعد هم میرم خونه بخوابم ، گفت : تنهاییه دیگه!!! گفتم خب منم تنهام و تنها زندگی میکنم ، همینجا بمون. گفت: تو حداقل سایه پدرو مادری بالا سرته…. زبونم بند اومد ، چیزی نداشتم بگم در رو بستم اومدم نشستم تو اتاقم حتی افکارمم هم چیزی واسه گفتن نداشتن.
….
پ ن : شب که میشه با ماشین راه میفتم تو خیابون یه راس میرم سمت قبرستون و بین قبرا می چرخم و میرم سر قبر خانوم بزرگ ، همون جاها دنبال یه گوشه ی دنج واسه خودم میگردم شاید اینجوری باورم شه یه روزی هم نوبته منه!!!


