دیدار

۱۱اسفند ۸۸ ، ساعت ۱۸:۴۵

….- تو بهت لحظه یخ کردم …. دلم حالی به حالی شد …. !!!!

عاجز و درمانده از براز یک دلبستگی شاید !! ضعیفتر از …. ضعیف…

بیشتر به مرور رویاهای پیش از بسته شدن چشمان … هرشب .. عادت ، همیشه … آری شبیه است. شبیه به تمام نداشته های روزهایی که  حسرتشان هنوز قلبم را می سوزاند و راه نفسهای کند و محجورم را تنگ تر و تنگ تر میکند.

امشب آرامشی از جنس طوفان … با من بود که سالیان درازی انتظارش را کشیدم و هرشب چون دیوانه ای دور از ماه …من … سر به زیر پتوی تنهایی کشیدم تا بیاید … تا…

سایه ی اضطرابی لحظه به لحظه وجودم را به سخره میگیرد …. نمیدانم چرا میترسم؟؟ …

من! ترسویی عاشق و ناتوان … کسی که زبان پس کشیده اش یارای گفتن …………… ندارد.

آری ! این منم همان مدعی … اما!! ..

به تو فکر می کنم و قدم میزنم ، شاااااااااااااااااااااااید دلم باز شود که من بی تو …. شب ، من ، تنهایی  و اندامی ضعیف که زیر پتویی …. پنهان شدم …. مرور دیدار … لحظه به لحظه …

قلبم!!…

امروز ۱۲ اسفند …. تو نیستی … گربه ی سیاه ، من به شانس معتقدم … به این که کنار تو بودن را … من ایمان دارم … من … من …

تو روح مرا به زنجیر کشیدی و با خود می بری.. کجا؟؟ برگرد … زود … من …

باز باید خواند:

چه سردن کوچه های خالی از تو…

نوشتم … تا بدانی که دیگر حتی قلمی نمانده که بتوانم بنویسم و بگویم و فریاد کنم این سکوت فسیل شده ی چندین ساله را … وداد بزنم … این همه احساس پنهان را …

فقط زود بیا تا نفسی هست…. ببین چه مسکینانه و ملتمسانه تو را می خوانم!! … تو …. دلت نمی سوزد؟؟  … از سوزش قلبی …

نفسم!!!

ببین این منم همان شاهزاده ی … مسکین …. از نسل رو به انقراض دلسپردگان… دستانم را بیش از این منتظر …

شب ، من ، مرور تو …. نفسهایی گنگ و بی هدف … می شنوی؟؟

من

می خوام

با تو

باشم.

من سکوتم تو ترانه

من یه فانوس تو زبانه

من نگاه مات و گنگم

تو نگاه عاشقانه

من یه زخمم

تو یه مرحم

من به ندرت

تو دمادم

من یه باغ گر گرفته

تو مثه نزول شبنم

من و تو دوتا عروسک

با چشای تیله ای

من وتو زندونی

خاطره های پیله ای

من یه عکس پر غبار

از یه ترانه ساز لال

اما تو هنوز مثه

باور یک قبیله ای

ارسال شده در تاریخ توسط محمد محتشمی

ارسال دیدگاه

پرسه ی بارون

چشمای نازتو وا کن

حیف اشکات که بریزه

بگو عشقمون همیشه

باز به خاطرت عزیزه

….

هوا وقتی بوی نم داره

دلم خیلی میگیره

ندونستی گل یاس من

دلم بی تو میمیره

منو سپردی به پرسه های بارون

رفتی از لحظه هامون آسون

هنوز کنار یاس گلدون

به انتظارتم تو ایوون

هنوز تو خاطراتم تورو هر لحظه میبینم

چه غریبم بی تو اینجا تو رو میخوام

نازنینم…

….

دونه دونه اشکام رو گونه هامه

وقتی که نباشی اینا باهامه

میمونی تو قلبم واسه همیشه

تورو کم  میارم تو روزگارم

همه ی وجودم تویی  بهارم

بدون  تو تنهام نگو نمیشه

پ ن : بابت گاف نوشت قبل و دلخوری دوست عزیزم واقعا شرمنده ام . از همینجا ، جلوی همه ازش عذر میخوام.

ارسال شده در تاریخ توسط محمد محتشمی

ارسال دیدگاه

من

http://mohtashamimusic.persiangig.com/image/beyond%20silence/13212312312312312312312321.jpg

دارم اینو گوش میدم

مثه گریه توی پاییز

مثه پاییز توی کوچه

مثه کوچه زیر بارون

مثه بارون روی شیشه

تو خود عشقی خود عشق…

بعضی ها معتقدن که من خیلی سیاه و نا امید می نویسم و همش به فکر مردنم. نه ! اینطور نیست ، من فقط به خودم یاد آوری میکنم… این نوشته هایی هم که نمیشه اسمشو شعر گذاشت هم فقط گلایه ست ، سعی میکنم این روحیه رو عوض کنم. با اینکه مسیر زندگیم عوض شده هنوز قلمم راه خودشو میره.

گاف نوشت:

۱-دیروز با یکی از ترانه سرا ها حرف میزدم خیلی ازم تعریف کرد که نو مینویسم و حرفام تازه ست و گفت: مثنوی هات خیلی قشنگن ، من واقعا به شما حسودیم میشه . گفتم: مثنوی کدومه؟؟؟

۲-۴۵سال بعد:

پسر من : بابا بالاخره ۴۵ امیش هم اومد.

من: چی بابایی؟

پسر: کما دیگه!!!!!

ارسال شده در تاریخ توسط محمد محتشمی

۱ دیدگاه