خودکشی در هیمالیا

روی یه قله ام، بغل پرچمی سفید،
رو برف تازه ای که مثِ زندگی سُره.
می خوام رگامو وا کنم و خون به پا کنم…
این چاقوی فلک زده تیغه ش نمی بُره!

من پیش برفِ تازه ی قله عتیقه ام،
مثل مگس که روی عسل باشه نابجاست
این مرگیه که عاقبتش زنده موندنه،
این مثل خودکشی روی سقفِ هیمالیاست…

کی گفته گوسفندی میاد از میون ابر؟
این شایعه س که بخشش قلبم مقدره!
قربونی ترانه ی بی دغدغه منم،
آقای دهخدا! تایره واژه پنچره!

فصلی که حتا فکر پریدن یه عقده بود،
من موشکای کاغذی می ساختنم، ولی
این فیلم خیلی هندی شد و فرقی هم نداشت،
دیگه سیاهی لشکری با مردِ اولی…

آخه چه قمپزی، چه شکوهی برام داره
شاهِ دله یه دسته ی چرکِ ورق شدن؟
وقتی که توی دستِ یکی دیگه ایم همه،
تقدیره مزه پای بساط عرق شدن!

وقتی یه عمره ترکش رؤیا تو مغزته،
وقتی که هر نفس قفسه، مثل زیرِ هشت،
هی تیکه تیکه از خودتم دست می کشی!
میرزا کوچیک می شی که سرش رشت برنگشت!

بالای قله ام، تهِ یک چاهِ فاضلاب،
ما بین رقص و بشکن و جشن یه دسته جن…
بیدار شو! سفیدبرفی من! تا نکشتنم!
چیزی بگو که راهِ نفس هامو بسته جن!

من ذله ام از این همه تحسین بی دلیل!
معنای اوج و عمق یه عمره عوض شده!
دنیا همه ش کلک زده با کف زدن بهم!
کِیفِ همیشه دیده شدن یه مرض شده!

عکس تو آینه یه غریبه س برای من،
باید رگامو واکنم و از نو زنده شم!
دیگه برنده گی به دروغ و دغل شده،
حیفِ منه که مثل همیشه برنده شم…

ارسال شده در تاریخ توسط محمد محتشمی

۱ دیدگاه