شوالیه ای با خودکار بیک

و بعد نوبت ِ من شد که دست می چرخید
و دست دست به نوبت شکست می چرخید
و بعد خاطره در دست ِ ذهن بُرمی خورد
و با گذشت ِ زمان هر چه هست می چرخید
نفس؛ شمارش ِ معکوس ِ مرگ بود و سقوط
و شب که قهقهه می کرد و مست می چرخید
و میل ِ مضحک ِ تسلیم در تنم می رُست
و بند ِ صبر به خود تا گسست می چرخید
و حدس ِ لحظه ی آخر که در لباس ِ یقین
کنار ِ عقربه ها می نشست، می چرخید
نه روزنی و درنگی، نه دلخوشی و امید
همه، همه، همه بالا و پست می چرخید
و برگ ِ آخر ِ من، برگ ِ بی تعارف ِ مرگ
که رو شد و باز از راست، دست می چرخید …
……..
پ ن : واسه کسی که خداشو گم کرده رنگ خدا به کلبه  زدن می تونه کمی تسکین باشه ،این نه ! حتی واسه یکی مثه من که سعی میکنه با قالب وبلاگش دنبال خدا بگرده اونم تو روزایی که مهمونی نزدیکه و مهمون آماده نیست اگه دلتون لرزید منو فراموش نکنین که بدجوری توی این دنیای کوچیک گم شدم و همه چیز فراموشم شده…

ارسال شده در تاریخ توسط محمد محتشمی

۷ دیدگاه

دسته: دل نوشت

7 پاسخ به شوالیه ای با خودکار بیک

  1. یه جورایی هممون گم شده ایم
    یه جورایی هممون محتاجشیم
    به مقدسیه دل نوشته هات قسم ، گم نشدی … گمش کردی …!
    اشک که بیاد پایین تمام لحظه های بی کسی رو می شوره و می بره با خودش …
    کاش یه بار منم مهمون ناخونده باشم …

    موافقم ، مخالفم: Thumb up 0 Thumb down 0

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>