نازی نازی امشب دلم مست توئه…

ماجرای فرارِ مادموزل نازی

 

نازی نازی امشب دلم مستِ توئه     

نازی نازی دلِ تنهام هنوز دستِ توئه

نازی تو که یار نداشتی        قصدِ فرار نداشتی

چرا رفتی و بی خبر باز       داغ رو دلم گذاشتی

امشب دلم دوباره             هوای لبات و داره

به باد می گم که بازم         بوی تنت و بیاره

 

رفتی یادتم گلِ من           نازی نازی ناز گلِ من

عشق تو حالا تو دلِ من      نازی نازی ناز گلِ من

 

دیباچه:

 

“شک” جراتی ست غریب و عزمی ‌ست عظیم تا کشفی تازه از هستی و نقبی ‌ست به دنیایی دیگر،‌ کفش ‌های مکاشفه می ‌بایست به پای کرد و قدم در راهِ  بی برگشت گذاشت، اینک آوایی در گوشم می ‌پیچد و مرا می ‌خواند:

ــ بابا بی ‌خیال! اینم شد حرف زدن! دو کلوم مثل‌ بچه ی آدم حرف بزن مام بدونیم چی می گی! لامروت!  

 

تف سیر بندِ نخست:

 

ای مادموزل نازی!‌ امشب دلم مستِ‌ شما بوده و هنوز دلِ تنهای من در دستانِ شما قرار دارد.  

 

تف سیر بندِ‌ دوم:

 

ای مادموزل نازی! عطف به این که سرکارعلیه یار نداشتید،‌ یحتمل فکرِ فرار هم نداشتید! پس چرا ای جان به فدای تان، بی هیچ اطلاع قبلی رفتید و مجدداً داغ بر دلم نهادید؟!

 

تف سیر بندِ سوم:

  ادامه مطلب

ارسال شده در تاریخ توسط محمد محتشمی

۳ دیدگاه

بروکسل

محتسب زر زده! من باده همی خواهم خورد!

آبکش دوست ندارم که دمی خواهم خورد!

گر دمی بخت ِ من از خواب برآید، چه شود؟!

تور ِ خوشبختی ام از آب در آید چه شود؟!

اندکی صبر، سحر … رفته و شوهر کرده

پسر ِ حاج علی مزبله را خر کرده

یادباد آن که به ما وقت ِ سفر بوس نداد!

جز یکی قابلمه ساخته ی روس نداد!

من اس ام اس زدم و فحش کشیدم به فلک

به کجا می روی ای دوست؟ بگفتا: به درک!

به درک باز اگر بنز گران خواهد شد!

چشم ِ نرگس به شقایق نگران خواهد شد!

که شقایق دو سه روزی ست پکر می باشد!

در پی ِ یک فقره دوست پسر می باشد!

دوست: یعنی که شما منتظر ِ دامادید!

و به هر کُره بزی در دلتان جا دادید

جا ندارید که امکان ِ شما باریک است

شوهر ِ عمه تان صادره از بلژیک است

مانتوی تنگ به بالای شما می آید

هر طرف خم شوی از خلق صدا می آید

آن یکی تا شده از درد مهستی می خواند

این یکی پشت ِ پژو جسته به قلهک می راند

قلهکم بودی و افسوس که مترو بردت!

بستنی وار یکی تخس پسر بچه خرید و خوردت!

من نیویورک نرفتم! ادب اما بلدم!

سه قلم چیز به من ارث گذاریده دَدَم!

و در این لحظه یکی داد از پشت، بسه!

غم ِ هجران ِ تو بابای مرا کشت، بسه!

من فرو رفته به اعماق ِ تو خارج گشتم

هم چو یک شیر که از باغ ِ تو خارج گشتم

رفتم و داد زدم: پول ندارم! ملت!

تا سر ِ برج چه سان تاب بیارم؟ ملت!

درد ِ بی پولی ام از دست شبی خواهد برد

در بروکسل [ نه شما !] عمه تان خواهد مرد.

ارسال شده در تاریخ توسط محمد محتشمی

۴ دیدگاه

برگرد

http://www.parsiblog.com/PhotoAlbum/penpal/fly.jpg

 زود برگرد
مى‏روى؟
برو
اما زود برگرد
بى تو هر کارى مى‏کنم، نه خواب مى‏بینم‏
و نه باران مى‏آید
اصلاً از این حرف‏ها که بگذریم‏
تو نباشى‏
من شعرهایم را براى که بخوانم؟
با چه کسى درددل کنم؟
تا تو برگردى‏
شعرهایم را مرور مى‏کنم‏
تا تو…

ارسال شده در تاریخ توسط محمد محتشمی

۲ دیدگاه