نازی نازی امشب دلم مست توئه…
۲۸
مهر
ماجرای فرارِ مادموزل نازی
نازی نازی امشب دلم مستِ توئه
نازی نازی دلِ تنهام هنوز دستِ توئه
نازی تو که یار نداشتی قصدِ فرار نداشتی
چرا رفتی و بی خبر باز داغ رو دلم گذاشتی
امشب دلم دوباره هوای لبات و داره
به باد می گم که بازم بوی تنت و بیاره
رفتی یادتم گلِ من نازی نازی ناز گلِ من
عشق تو حالا تو دلِ من نازی نازی ناز گلِ من
دیباچه:
“شک” جراتی ست غریب و عزمی ست عظیم تا کشفی تازه از هستی و نقبی ست به دنیایی دیگر، کفش های مکاشفه می بایست به پای کرد و قدم در راهِ بی برگشت گذاشت، اینک آوایی در گوشم می پیچد و مرا می خواند:
ــ بابا بی خیال! اینم شد حرف زدن! دو کلوم مثل بچه ی آدم حرف بزن مام بدونیم چی می گی! لامروت!
تف سیر بندِ نخست:
ای مادموزل نازی! امشب دلم مستِ شما بوده و هنوز دلِ تنهای من در دستانِ شما قرار دارد.
تف سیر بندِ دوم:
ای مادموزل نازی! عطف به این که سرکارعلیه یار نداشتید، یحتمل فکرِ فرار هم نداشتید! پس چرا ای جان به فدای تان، بی هیچ اطلاع قبلی رفتید و مجدداً داغ بر دلم نهادید؟!
تف سیر بندِ سوم:



