دو نیم نص فه شب

ساعت دو شب است که با چشم بی‌رمق

چیزی نشسته‌ام بنویسم بر این ورق

 

چیزی که سال‌هاست تو آن را نگفته‌ای

جز با زبان شاخه گل و جلد زَروَرق

 

هروقت حرف می‌زدی و سرخ می‌شدی

هروقت می‌نشست به پیشانیت عرق

 

من با زبان شاعریم حرف می‌زنم

با آن ردیف و قافیه‌های اَجق‌وَجق

 

این بار از زبان غزل کاش بشنوی

دیگر دلم به این همه غم نیست مستحق

.

.

فکر تو عایق سرمای من است

فکر کردم به صمیمیت تو، گرم شدم

خنده کن، خنده، ‌که با خندهٔ تو

آفتاب از ته دل می‌خندد

شرم در چهرهٔ من داشت شقایق می‌کاشت

سفره انداخته بودیم و کنارش با هم

دوستی می‌خوردیم

حرف تو سنگ بزرگی جلوی پای زمستان انداخت

باز هم حرف بزن…

ارسال شده در تاریخ توسط محمد محتشمی

ارسال دیدگاه

تا تو را دارم …

نمی ترسه دلم از غم
ازین سرمای بی همدم
داره خو میکنه قلبم
به این زخمای بیش و کم
 
چرا احساس تنهایی
منی که دستتو دارم
اگه ابری شه احوالم
روی بغض تو می بارم
 
جدا میشم ازین قصه
ازین طوفان بی وقفه
ازین افکار گنگی که
تورو از خاطرم شسته
 
ببین بی تو چه ناچیزم
شبی متروک و تاریکم
بگیر دستامو که بی تو
مثه ابرای پاییزم

ارسال شده در تاریخ توسط محمد محتشمی

ارسال دیدگاه