شوالیه ای با خودکار بیک
۱۳
مرداد
و بعد نوبت ِ من شد که دست می چرخید
و دست دست به نوبت شکست می چرخید
و بعد خاطره در دست ِ ذهن بُرمی خورد
و با گذشت ِ زمان هر چه هست می چرخید
نفس؛ شمارش ِ معکوس ِ مرگ بود و سقوط
و شب که قهقهه می کرد و مست می چرخید
و میل ِ مضحک ِ تسلیم در تنم می رُست
و بند ِ صبر به خود تا گسست می چرخید
و حدس ِ لحظه ی آخر که در لباس ِ یقین
کنار ِ عقربه ها می نشست، می چرخید
نه روزنی و درنگی، نه دلخوشی و امید
همه، همه، همه بالا و پست می چرخید
و برگ ِ آخر ِ من، برگ ِ بی تعارف ِ مرگ
که رو شد و باز از راست، دست می چرخید …
……..
پ ن : واسه کسی که خداشو گم کرده رنگ خدا به کلبه زدن می تونه کمی تسکین باشه ،این نه ! حتی واسه یکی مثه من که سعی میکنه با قالب وبلاگش دنبال خدا بگرده اونم تو روزایی که مهمونی نزدیکه و مهمون آماده نیست اگه دلتون لرزید منو فراموش نکنین که بدجوری توی این دنیای کوچیک گم شدم و همه چیز فراموشم شده…






