اسکل

هرچی بگی دوسم داری

من باز حاشا میکنم

داری میمیری پیش روم

اما تماشا میکنم


 

هرچی تو عاشق تربشی

من سنگ تر میشم برات

از بس که کله ت داغه تو

حس کردی میمیرم برات!!

…….

گاف نوشت:

۱ – خدایا به این پرنده خوشبختیت بگو از رو سر من پاشه یهو یه گندی میزنه ، منم یه چیزی میگم اونوخ دلخور میشیا. نگی نگفتی!!!

۲ – بنیامین عزیز تو شاهکار جدیدش میگه: “بوی تند تپش قلب من از دیدن تو” ، خوش به حال بنیامین جون جونی که تپش قلبش بو میده.

۳ – دروغ رو همه میگن … اما چیزی که حرص آدمو در میاره اینه که حین شنیدنش خر هم فرض بشی…

ارسال شده در تاریخ توسط محمد محتشمی

۴ دیدگاه

همش

http://abdollahi2000.persiangig.com/%d8%b9%db%8c%d8%af%20%d9%86%d9%88%d8%b1%d9%88%d8%b2%20%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1%da%a9.jpg

همش چشمامو بستمو فک می کنم

همش ازین دقیقه ها دلم پره

همش به عشق لحظه ی رسیدنت

دلم ازین ثانیه ها دل می بُره


همش دلم پرسه میخواد کنار تو

همش نگام خیره میشه به عکس تو

یه بغض سنگین میشینه تو لحظه هام

همش دلم گریه میخواد بدون تو


همش همینه حال و روزم وقتی نیستی

وقتی نیستی…

وقتی نیستی…

وقتی نیستی…

……..

پ ن ۱: سال نو همه مبارک … امیدوارم سال ۸۹ سال خوبی برای همه باشه… گفتنی ها رو قبلا گفتم  واسه همین دیگه سکوت میکنم … چون نمیخوام کلیشه ای باشم. راستی سر سفره هفت سین که دعا یادتون نرفت؟

پ ن ۲: اندر حکایت برنامه های رسانه ی ملی!! کم مونده بود که بعضی ها یه کارایی کنن… جای عزت جون وسط میتینگ خودش خالی بود… نمیدونم اصلا نامه ی اون پابرهنه ی عزیز رو خوند یا نه؟؟ اما این رسمش نیست یه روز شل کن یه روز انقدر محکم که خفه شه!! اما انصافا کم بود که اون یارو بیاد و اونم یه کارایی بکنه و همه از خوشحالی نفهمن سال ۸۹ چطوری خواهد گذشت… خدا کنه همیشه انقد کد آزاد باشه و آقایون اوپن مایند باشن. ما که بخیل نیستیم … دستشون هم درد نکنه.

گاف نوشت : هشتاد و هشت، چی بود؟ چی شد؟

شاید مهم ترین اتفاق سال ۸۸ این بود که چیزی که اول سال یک چیزی بود، آخر سال همان چیز نبود، بلکه یک چیز دیگر بود. گاهی اوقات آدم که به سال گذشته فکر می کند، انگار که فقط یک سال نگذشته، به نظر می رسد ده سال گذشته است. برخی از تغییراتی که در سال گذشته رخ داد چنین بود.

اول سال وقتی مردم عکس …بوووق … را می دیدند می گفتند ” ایشون نه” آخر سال می گفتند “همین خوبه، فندک داری؟”

اول سال وقتی سخنرانی …بووووق… را می شنیدند می گفتند ” سه ماه دیگه می ره از دستش راحت می شیم” آخر سال می گفتند ” یک سال دیگه می رن از دست شون راحت می شیم.”

اول سال وقتی نظرات …بوووق …  را می شنیدند می گفتند ” خوبه ها، ولی همه اش چیز چیز می کنه” آخر سال می گفتند ” واقعا خوب چیزیه.”
اول سال وقتی خبر…بوووق … را می شنیدند می گفتند ” همه شون رو این اداره می کنه” آخر سال می گفتند ” همه شون می خوان جلوی اینو بگیرن.”

اول سال وقتی …بوووق … را می دیدند می گفتند ” خدا کنه تا آخرش وایسته” آخر سال می گفتند ” بابا، یه دقیقه وایستا”

اول سال وقتی مقالات حسین شریعتمداری را می خواندند می گفتند ” این قبلا بازجو بوده ها” آخر سال می گفتند ” بیچاره بازجو بوده، همه بازجوها که کیهانی نیستند.”

اول سال وقتی دیدگاههای جدید …بوووق …  را می شنیدند می گفتند ” همه اش حرف می زنه” آخر سال می گفتند ” خدا کنه …بوووق …  هم حرف بزنه.”

اول سال وقتی مردم می خواستند بخندند می گفتند ” یه ترکه….” و همه می خندیدند، آخر سال می گفتند ” یک …بوووق …….” و همه دردشان می آمد.

اول سال وقتی پلیس وارد پارتی می شد می گفت ” عرق دارید؟” و دهان ها را بو می کرد. آخر سال وقتی وارد پارتی می شد می گفت ” عرق خورها برن بیرون، کسانی که فیلمبرداری می کنند بریم زندان.”

اول سال وقتی پلیس وارد دانشگاه می شد غیردانشجوها را دستگیر و زندانی می کرد، آخر سال قاضی وقتی وارد زندان می شد، غیردانشجوها را آزاد می کرد.

اول سال وقتی کسی در خیابان سیگار می کشید به او می گفتند ” سیگار نکش! دود سیگار برای سلامتی ضرر داره.” آخر سال می گفتند ” سیگار داری! دود سیگار برای گاز اشک آور خوبه.”

اول سال وقتی مردم پلیس می دیدند می گفتند” فرار کنید پلیس ها اومدن” آخر سال وقتی پلیس می دیدند می گفتند ” سرکار فرار کن، لباس شخصی ها اومدن.”

اول سال وقتی یک خارجی به یک ایرانی می رسید می گفت ” تو چقدر با بقیه ایرانی ها فرق می کنی” آخر سال می گفت ” این …بوووق … انگار هیچ شباهتی به ایرانی ها نداره.”

ازینکه انقدر س *** ا *** ن*** س*** و**** ر کردم عذر میخوام .

ارسال شده در تاریخ توسط محمد محتشمی

۵ دیدگاه

آدم برفی(آخرین پست۸۸)

http://saeediex.persiangig.com/FunPic/Farvardin1387/576.jpg

برف سنگین زمستون همه چی رو کرده پنهون
آدمای شهر برفی خوابیدن تو خونه هاشون
آدمک برفی خسته روی برف و یخ نشسته
چشماش رو به انتهای شب بی ستاره بسته
دگمه ی لباسش از سنگ ، دلش از خواب زمین تنگ
کلاهش یه سطل خالی ، رو لباش خنده ی کمرنگ
دور گردنش یه شاله ،‌چشماش از جنس ذغاله
اون می خواد راه بره اما می دونه که این محاله

تنها همین آدمک از خواب زمین با خبره
یخ زده اما هنوزم از من و ما زنده تره

آدمک دلش شکسته ، ازنشستن شده خسته
برای رفتن از اینجا برف و یخ راهش رو بسته
تیله های داغ اشکش روی گونه هاش نشستن
پیچیده تو گوش کوچه صدای ترد شکستن
هق هق گریه ی تلخش توی شب بلنده اما
بسکه یخ بسته دلامون صداش رو نمی شنویم ما

تنهاهمین آدمک از خواب زمین باخبره
یخ زده اما هنوزم از من و ما زنده تره

فردا بچه های کوچه دیدن اون رفته از اینجا
اما انگار جای پاهاش روی برف نمونده بر جا
روی برفا باقی مونده ، اثر یه جای خالی
یه دونه سطل شکسته ، با دو تا چشم ذغالی

……….

پ ن ۱ : این آخرین پست سال ۸۸ بود… امیدوارم سال ۸۹ سال خوبی برای همه باشه… الهی دستی دراز نشه و قدی خم نشه… الهی همه بخندن… الهی کسی زور نگه … الهی همه خوب بشن … الهی… الهی … الهی کسی واسه نون شبش مجبور نشه سر چها راه برقصه … الهی …

پ ن ۲ : سالی که گذشت انقدر بد  گذشت که حتی حاضر نیستم بهش فکر کنم. اما دارم خودمو آماده میکنم واسه سال جدید … دارم همه چیز رو از نو میسازم … البته نا شکر نیستم ۸۸ موفقیتهای بزرگی رو بهم داد اما … بی خیال… ساده ترین شکل ممکن از ساده ترین خدا خواستم که … خدا کنه خدا ایندفعه بشنوه…

پ ن ۳ : سر سفره هفت سین ، لحظه ی تحویل سال … دعا یادتون نره … واسه خوشبختی و سعادت همه و اسه درخت سیب همه … واسه آرامش همه … واسه خشک شدن اشکای همه … واسه خیلی چیزایی که مجال گفتنش نیس… سال خوبی داشته باشین. منو هم فراموش نکنین.

ارسال شده در تاریخ توسط محمد محتشمی

۹ دیدگاه

من

http://mohtashamimusic.persiangig.com/image/beyond%20silence/13212312312312312312312321.jpg

دارم اینو گوش میدم

مثه گریه توی پاییز

مثه پاییز توی کوچه

مثه کوچه زیر بارون

مثه بارون روی شیشه

تو خود عشقی خود عشق…

بعضی ها معتقدن که من خیلی سیاه و نا امید می نویسم و همش به فکر مردنم. نه ! اینطور نیست ، من فقط به خودم یاد آوری میکنم… این نوشته هایی هم که نمیشه اسمشو شعر گذاشت هم فقط گلایه ست ، سعی میکنم این روحیه رو عوض کنم. با اینکه مسیر زندگیم عوض شده هنوز قلمم راه خودشو میره.

گاف نوشت:

۱-دیروز با یکی از ترانه سرا ها حرف میزدم خیلی ازم تعریف کرد که نو مینویسم و حرفام تازه ست و گفت: مثنوی هات خیلی قشنگن ، من واقعا به شما حسودیم میشه . گفتم: مثنوی کدومه؟؟؟

۲-۴۵سال بعد:

پسر من : بابا بالاخره ۴۵ امیش هم اومد.

من: چی بابایی؟

پسر: کما دیگه!!!!!

ارسال شده در تاریخ توسط محمد محتشمی

۱ دیدگاه