خط بزن
۲۰
فروردین

برخلاف همیشه پنجره ها را باز گذاشته ام
یادت که هست؟!
بعد از رفتنت همیشه پنجره ها را می بستم؟
هه…!
یکی نیست به منِ ساده لوح بگوید آخر تو از کجا باید می دانستی که
پنجره های اتاق من بسته بود ه اند…
میخواهم نفس بکشم ، هوا بوی تو را میدهد …
آخر اینجا بهار ست…
خیالت راحت جای تو اینجا که سهل است
در تارک تمامِ
ترانه ها …
گوشه نشینی ها…
و گریه ها و بغضهای گهگاه خالیست!!
نمک نشناس که نیستم ، بی بی ترانه ها!
می بینی؟
هنوز هم جرات گفتن حرفم را ندارم و
باید یک تُکِ پا تا سو سوی شعرهایم سکسه بروم!
به خدا خسته ام..
این جمله هم تکراریست و هزاران و بار در کتاب شاعران دیده ای
اما به عشقت قسم من از آنها خسته ترم…
تمام وجودم فدای یک تبسمت بانو!
فقط تو میتوانی همه ی خستگی ها و تلخی ها را خط خطی کنی!!!
پس ، پیش از همه
مدادت را بردار و خط بزن تمام فاصله ها را
خط بزن…



