خط بزن

http://mohtashamimusic.persiangig.com/image/beyond%20silence/up.jpg

برخلاف همیشه پنجره ها را باز گذاشته ام

یادت که هست؟!

بعد از رفتنت همیشه پنجره ها را می بستم؟

هه…!

یکی نیست به منِ ساده لوح بگوید آخر تو از کجا باید می دانستی که

پنجره های اتاق من بسته بود ه اند…

میخواهم نفس بکشم ، هوا بوی تو را میدهد …

آخر اینجا بهار ست…

خیالت راحت جای تو  اینجا که سهل است

در تارک تمامِ

ترانه ها …

گوشه نشینی ها…

و گریه ها و بغضهای گهگاه خالیست!!

نمک نشناس که نیستم ، بی بی ترانه ها!

می بینی؟

هنوز هم جرات گفتن حرفم را ندارم و

باید یک تُکِ پا تا سو سوی شعرهایم سکسه بروم!

به خدا خسته ام..

این جمله هم تکراریست و هزاران و بار در کتاب شاعران دیده ای

اما به عشقت قسم من از آنها خسته ترم…

تمام وجودم فدای یک تبسمت بانو!

فقط تو میتوانی همه ی خستگی ها و تلخی ها را خط خطی کنی!!!

پس ، پیش از همه

مدادت را بردار و خط بزن تمام فاصله ها را

خط بزن…

ارسال شده در تاریخ توسط محمد محتشمی

۲۳ دیدگاه

نوازش

http://mohtashamimusic.persiangig.com/image/beyond%20silence/555555555555555555555555.jpg

اونقدر تنگه دلم برای تو، که دارم میمیرم از این دوری

من چیکار کنم که تو بی رحمی ؟ من چیکار کنم که تو مغروری؟

آسمون بی تو همش بارونه دیگه خیلی خسته م از تنهایی

وقتی از دست همه میرنجم با خودم حس میکنم اینجایی

که نوازش میکنی موهامو که میگی: غصه نخور من اینجام!

میگی: جز تو که همه دنیامی هیشکیو راه نمیدم تو دنیام

………

پ ن ۱ : آخه این چه وضعیه؟؟؟ دل میگه یقتو بگیرم و از آسمون بکشمت پایین … یعنی داری میبینی و هیچ کاری نمیکنی؟ نگو ندیدی که غزال همون دختر ۲۱ ساله از بدبختی میخواد کلیشو بفروشه!!! خسته نمیشی ازینکه یه جا میشینی و هیچ کاری نمیکنی؟؟ کاشکی فقط غزال بود اون پسر رو دیدی وقتی زنگ زدم و گفتم : کلیه واسه فروش دارین؟ با تمام وجووووووووووووود گفت آره!!!!! جرات نمیکنم باهات حرف بزنم… میترسم کله پام کنی … البته من خوودم کله پا هستم…. اما این رسم مردی نیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییس…

پ ن ۲ : این روزا همه میگن همه جا بوی عطر بهار نارنج میاد اما من انقد بوی لجن میدم بوی هیچی رو نمی فهمم.

پ ن ۳ : تو هم که دوری…. من که … همیشه وقتی دلم میگیره تو پی نوشتهام میگم برام دعا کنید اما ایندفعه میگم براشون دعا کنین

ارسال شده در تاریخ توسط محمد محتشمی

۳ دیدگاه

فرض کن!

http://arnaudsanchez.blog.lemonde.fr/files/solitude.thumbnail.jpg

فرض کن پاک کنی برداشتم
و نام تو را
از سر نویس ِ تمام نامه ها
و از تارک ِ تمام ترانه ها پاک کردم!
فرض کن با قلمم جناق شکستم!
به پرسش و پروانه پشت کردم
و چشمهایم را به روی رویش ِ رؤیا و روشنی بستم!
فرض کن دیگر آوازی از آسمان ِ بی ستاره نخواندم،
حجره ی حنجره ام از تکلم ترانه تهی شد
و دیگر شبگرد ِ کوچه ی شما،
صدای آواز های مرا نشنید!
بگو آنوقت،
با عطر ِ آشنای این همه آرزو چه کنم؟
با التماس این دل ِ در به در!
با بی قراری ٍ ابرهای بارانی…
باور کن به دیدار ِ اینه هم که می روم،
خیال ِ تو از انتهای سیاهی ِ چشمهایم سوسو می زند!
موضوع دوری ِ دستها و دیدارها مطرح نیست!
همنشین ِ نفسهای من شده ای! خاتون!
با دلتنگی ِ دیدگانم یکی شده ای!

ادامه مطلب

ارسال شده در تاریخ توسط محمد محتشمی

۲ دیدگاه

نشونی

http://i31.tinypic.com/b9dkzc.jpg

بانو! بگو که کافه ی دنجِ چشات کو؟
من خسته ام… نشونیِ اون کافه رو بگو!

باز از مسیرِ خواب برم تا سرابِ تو،
یا از پیاده روی همین شعرِ رو به رو؟

پیشِ تو قطب نمای دلم مست می کنه!
باید بغل کنم تو رو از هر چهار سو!

من به نشونیِ غلطت شک نمی کنم
حتا تو التهابِ کتک های بازجو!

بی تو یه ساعتم که عقب می ره عقربه ش،
با صدهزار زنگ فرو مُرده تو گلو!

یه برکه ام که روی تنم غوطه می خورن،
این اردکای زشت همه تو لباسِ قو!

باید تمامِ شعرای حافظ رو دوره کرد،
تا شرحِ یک نگاهِ تو رو گفت مو به مو…

اما تمامِ حرفِ دلِ من خلاصه شد،
تو چهار سطرِ ساده ی یک شعرِ شاملو:

آه ای یقینِ گم شده! ای ماهیِ گریز!
در برکه های آینه لغزیده تو به تو!

من آب گیرِ صافی ام، اینک! به سِحرِ عشق!
از برکه های آینه راهی به من بجو! *

ادامه مطلب

ارسال شده در تاریخ توسط محمد محتشمی

۳ دیدگاه