
محتسب زر زده! من باده همی خواهم خورد!
آبکش دوست ندارم که دمی خواهم خورد!
گر دمی بخت ِ من از خواب برآید، چه شود؟!
تور ِ خوشبختی ام از آب در آید چه شود؟!
اندکی صبر، سحر … رفته و شوهر کرده
پسر ِ حاج علی مزبله را خر کرده
یادباد آن که به ما وقت ِ سفر بوس نداد!
جز یکی قابلمه ساخته ی روس نداد!
من اس ام اس زدم و فحش کشیدم به فلک
به کجا می روی ای دوست؟ بگفتا: به درک!
به درک باز اگر بنز گران خواهد شد!
چشم ِ نرگس به شقایق نگران خواهد شد!
که شقایق دو سه روزی ست پکر می باشد!
در پی ِ یک فقره دوست پسر می باشد!
دوست: یعنی که شما منتظر ِ دامادید!
و به هر کُره بزی در دلتان جا دادید
جا ندارید که امکان ِ شما باریک است
شوهر ِ عمه تان صادره از بلژیک است
مانتوی تنگ به بالای شما می آید
هر طرف خم شوی از خلق صدا می آید
آن یکی تا شده از درد مهستی می خواند
این یکی پشت ِ پژو جسته به قلهک می راند
قلهکم بودی و افسوس که مترو بردت!
بستنی وار یکی تخس پسر بچه خرید و خوردت!
من نیویورک نرفتم! ادب اما بلدم!
سه قلم چیز به من ارث گذاریده دَدَم!
و در این لحظه یکی داد از پشت، بسه!
غم ِ هجران ِ تو بابای مرا کشت، بسه!
من فرو رفته به اعماق ِ تو خارج گشتم
هم چو یک شیر که از باغ ِ تو خارج گشتم
رفتم و داد زدم: پول ندارم! ملت!
تا سر ِ برج چه سان تاب بیارم؟ ملت!
درد ِ بی پولی ام از دست شبی خواهد برد
در بروکسل [ نه شما !] عمه تان خواهد مرد.